تبلیغات
Success
 
Success
درباره وبلاگ


خدای مهربانم !

از امروز تمامی مشکلاتم را با مداد و نعمتهایم را با خودکار می نویسم !

می دانم که مشکلاتم را با پاک کن مهربانیت پاک خواهی کرد

مدیر وبلاگ : Hamed B
نویسندگان
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
جمعه 30 آبان 1393 :: نویسنده : Hamed B
هر شخصی در زندگی مرتکب اشتباه می‌شود و حتی رهبران و مدیران بزرگ جهان هم خالی از اشتباه نیستند اما گاهی اوقات به عنوان یک کارفرما وقتی دچار شکست و اشتباه می‌شوید منتظر جوابی قانع‌کننده به اعضای گروهتان هستید. در این مواقع برای تقویت و بازیابی حس موفقیت در قدم اول باید دیدگاهتان را تغییر دهید.

اگر پروژه‌تان شکست خورد همیشه خودتان را مقصر ندانید

پروژه شکست خورده نه شما

احساس شکست و اشتباه را خیلی شخصی و درونی نکنید. شما ایده‌ای مطرح و همه گروه را برای پیشبرد آن بسیج کرده‌اید اما به هر دلیلی به نتیجه نرسیده‌اید. اجازه ندهید شکست روی شما تاثیر منفی بگذارد بلکه سعی کنید به ایده‌های بعدی‌تان فکر کنید. درست است که ایده قبلی‌تان شکست خورده اما این دلیلی نمی‌شود که راه را برای خلاقیت بیشتر ببندید و به ایده‌های نو فکر نکنید.

در مورد شکست‌تان احساسی قضاوت نکنید

در روزهای آغازین شکست ممکن است احساسی به این موضوع نگاه کنید و حس ناراحتی مانع شود که دلایل شكستتان را با دیدی نقادانه و منطقی بررسی کنید، اما به مرور زمان وقتی تعادل خود را به دست آوردید، می‌توانید به تجزیه و تحلیل گذشته بپردازید و با یادداشت نقص‌ها و اشتباهاتتان قدم‌های بهتری بردارید و با این کار درصد موفقیتتان را بالا ببرید.

سرخورده نشوید

اگر به عنوان یک مدیر موسسه یا شرکتی بزرگ مرتکب اشتباهی شده‌اید نوع عکس‌العمل شما روی کارمندانتان تاثیر زیادی خواهد گذاشت. ابتدا اشتباه خود را بپذیرید و در مورد این موضوع بسیار شفاف با کارمندانتان صحبت کنید. در این شرایط بیشتر افراد ترس از دست دادن شغل خود را دارند. با قاطعیت از کارمندانتان بخواهید خود را کنترل کنند و به آنها دلگرمی دهید. اگر تعادل روانی خود را از دست بدهید افراد زیرمجموعه شما نیز انگیزه کافی برای ادامه فعالیت خود نخواهند داشت و نمی‌توانید قدم‌ها‌ی بعدی‌تان را بردارید. کارمندان شما سرمایه مجموعه‌تان محسوب می‌شوند. در هیچ شرایطی آنها را دلسرد نکنید.

اگر پروژه‌تان شکست خورد همیشه خودتان را مقصر ندانید

از شکست نترسید


به جای ترسیدن از شکست مسیرهای اشتباهی که طی کرده‌اید را به عنوان یک نقشه راه ببینید. با حذف مسیرهای اشتباه مسیر موفقیت را راحت‌تر پیدا خواهید کرد و از خطرات و موانع کار خودتان را دور نگه‌داشته‌اید. افراد موفق از اندکی اشتباه و شکست در فعالیت‌ها و اهدافشان نمی‌ترسند و وجود شکست‌ها را مانعی برای پیشروی به جلو نمی‌دانند.

تجربیات دیگران را بشنوید

برای اینکه راحت‌تر با شکست‌ها و اشتباهاتتان کنار بیایید تحقیقی در مورد زندگی افراد موفق داشته باشید یا اگر در اطراف خود انسان‌های موفقی را می‌شناسید از آنها بپرسید با شکست چگونه رویارو شده‌اند. تمامی این افراد به شما خواهند گفت که در زندگی چیزی به نام شکست وجود ندارد و تمام اشتباهات نوعی تجربه ارزشمند محسوب می‌شود. مادامی که دچار اشتباه نشوید نمی‌توانید مسیر درست موفقیت را بیابید.



نوع مطلب : موفقیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

پنجشنبه 29 آبان 1393 :: نویسنده : Hamed B
برای سال‌های بسیار هدف نهایی از تدوین استراتژی ایجاد مزیت رقابتی پایدار بود. اقتصاددانان و متخصصان ابزارها و فرآیندهایی ابداع می‌کردند و تا زمانی‌که همه چیز نسبتا پایدار بود به‌خوبی کار می‌کرد. با این حال به‌تدریج در بخش فزاینده‌ای از اقتصاد آشکار شد که مزیت‌های رقابتی و مدل‌های کسب‌وکار ناپایدار هستند.

حتی در صنایعی که تصور می‌شود چرخه نسبتا آهسته‌ای به سمت جلو دارند، رقابت غیرقابل‌انتظار و تغییرات اساسی در محیط عملیاتی باعث شد فرضیه‌های افرادی که در این حوزه‌ها به طراحی استراتژی مشغول بودند به چالش کشیده شود. برای مثال در کمتر از 48 ساعت در هفته گذشته تماس‌هایی از طراحان استراتژی در یک شرکت معدنی و شرکتی در ارائه ابزارهای انرژی داشتم که گزارش می‌داد در سال گذشته با چالش‌های غیرمنتظره مواجه بودند و در این شرایط مدیران خود را فاقد آمادگی برای اقدامات لازم یافتند، درحالی‌که حوزه کاری آنها به‌گونه‌ای است که تصور می‌شود روند تحول در آن بسیار کند است.

علائم شکست نوآوری

زمانی‌که عمر مزیت‌های رقابتی کوتاه است برای ادامه بقا باید به توسعه و مدیریت جریانی از مزیت‌ها فکر کرد و این با به‌کارگیری نوآوری ممکن می‌شود. با این حال بررسی‌ها نشان می‌دهد که در بسیاری از سازمان‌ها عملکرد نوآوری به‌عنوان نقطه شروع ایجاد مزیت رقابتی، دچار اختلال است و این وضعیت به‌رغم بحث‌های گسترده درمورد نوآوری همچنان ادامه دارد.  من در این مقاله علائم هشداردهنده‌ای را که نشان می‌دهد فرآیند نوآوری در یک سازمان به‌خوبی کار نمی‌کند دسته‌بندی کرده‌ و به پیشنهادهایی برای مدیران برای برطرف کردن این علائم پرداخته‌ام.

1- نوآوری دوره‌ای است

اولین معیاری که نشان می‌دهد نوآوری در یک سازمان به امری ناکارآمد تبدیل شده این است که به پروسه‌ای دوره‌ای (نه دائمی) تبدیل شود و ادامه آن وابسته به تصمیم گروه کوچکی از افراد ارشد سازمان باشد. آغاز نوآوری در یک سازمان می‌تواند به این دلیل باشد که رهبران متوجه می‌شوند که مدل‌های کسب‌و‌کار موجود آنها کاملا دست‌یافتنی و مشابه سایرین شده یا بدتر اینکه در عرصه رقابت در حال عقب‌نشینی هستند. فقط گاهی اوقات اتفاق می‌افتد که آغاز نوآوری به‌دلیل وجود مدیری دور‌اندیش است که متوجه شده به‌آسانی نمی‌توان به بهره‌برداری از مزیت‌های موجود ادامه داد و باید آنها را تجدید کرد.

نوآوری در سازمان می‌تواند در فرم‌های مختلفی رخ دهد. برای مدتی همه چیز خوب پیش می‌رود، افراد درگیر روندی می‌شوند که به کشف‌های جالبی می‌انجامد، زمینه‌های جدیدی که کمپانی قابلیت فعالیت موفق در آن دارد را یافته و به روش‌های جدیدی برای خدمت به مشتریان دست می‌یابند.

اما متاسفانه این تلاش‌ها اغلب پایان ناخوشایندی دارند، زیرا بیشتر سازمان‌ها زمانی‌که با مشکلات مالی در روند اختصاص بودجه به بخش‌های مختلف خود مواجه می‌شود ساده‌ترین راه مقابله را قطع بودجه بخش نوآوری می‌دانند زیرا کمترین مخالفت را در پی دارد و مثلا یک مشتری بالقوه نمی‌تواند درمورد محصول جدیدی که هنوز به دست او نرسیده و نمی‌داند مورد پسند او هست یا نه اعتراض کند.

بخش غم‌انگیز ماجرا اینکه گروه نوآوری به نتیجه قدرتمند و جدیدی دست یافته‌است، اما ناگهان یک فرد ارشد سازمان درمی‌یابد که این نوآوری می‌تواند تاثیر نامطلوبی بر منابع مالی موجود گذارد، پس ایده کنار گذاشته می‌شود و دوباره کلنجار با چالش‌های تکراری روزانه آغاز می‌شود.

اعضای تیم نوآوری دلسرد می‌شوند، به انجام کارهای مشخص روزانه بازمی‌گردند یا سازمان را ترک می‌کنند. درواقع نوآوری نوعی عدم اطمینان به همراه دارد و در روند آن بسیاری چیزها مطابق برنامه پیش نمی‌رود اما عدم تعهد پایدار به نوآوری نیز مشکل اساسی سازمان یعنی تضعیف رقابت‌پذیری آن را کاهش نمی‌دهد. بنابراین پس از گذشت چند ماه اضطرار وجود نوآوری حس می‌شود و سرمایه‌گذاری‌های جدید بر آن آغاز می‌شود.

علائم شکست نوآوری

اگر اصلا کاری در حوزه نوآوری انجام نگیرد بهتر از این است که نوآوری‌های دوره‌ای وجود داشته باشد. چراکه این روند این سیگنال را به افراد موثر می‌فرستد که این پروژه‌ها چیزی نیست که آنها با اطمینان بتوانند تخصص خود را برای آن خرج کنند و تنها باعث از دست رفتن منابع اختصاص یافته به پروژه می‌شود. اگر می‌خواهید به نتیجه مطلوب برسید نوآوری باید مستمر و سیستماتیک باشد، به‌طور منظم بودجه‌ای را به آن اختصاص دهید و نوآوری را بخشی از مسیر شغلی افراد متخصص و کارآمد خود قرار دهید. آن را بخشی از فرآیندهای سازمانی قرار دهید که وظیفه حفظ هرآنچه در سازمان اهمیت دارد رابرعهده دارند.

2- روند نوآوری از ابتدا ابداع می‌شود

در حقیقت بسیار مشکل است که از ابتدا به تفکر درمورد یک نوآوری پرداخت سپس آن را پردازش کرد و به اجرای آن در مناسب‌ترین بخش سازمان پرداخت. با این حال بسیاری از افراد متخصص این روند را در حوزه‌های مختلف مورد مطالعه قرار داده‌اند و اکنون دانش مناسبی در این باره که کدام شیوه‌ها موثر هستند و کدام نه، موجود است.

با این حال هنوز هم وقتی اقدام به نوآوری مطرح می‌شود مدیر مربوطه احساس می‌کند ناگزیر است به ابداع این روند از ابتدا بپردازد، پس تیمی از داوطلبان مشتاق را جمع‌آوری می‌کند تا به‌دنبال چیزهای کاملا جدید بگردند.

فهم این موضوع بسیار مهم است که نوآوری نیز مانند هر فرآیند سازمانی دیگر مثل مدیریت کیفیت یا ایمنی محل کار، تا حدی می‌تواند مدیریت شود. بنابراین قبل از اینکه افراد دچار این اشتباه شوند که هر بار باید این روند را بازآفرینی کنند، منطقی است که عقب ایستاده و به آموزش آنچه در عمل کار می‌کند و آنچه نتیجه نمی‌دهد بپردازند.

خوشبختانه منابع بسیاری موجود است که شما را از اینکه نوآوری به چه چیزهایی نیاز دارد مطلع می‌سازد. کتاب‌های بسیاری درمورد ریسک‌پذیری و جسارت شرکت‌ها و فرآیند کارآفرینی وجود دارد، همچنین می‌توان از دوره‌های آموزشی موجود در این حوزه یا از مشاوران خبره کمک گرفت. اما اینکه چرا بسیاری از شرکت‌ها از موارد ذکر شده استفاده نمی‌کنند یک معمای حل‌نشده برای من باقی مانده است.

3- منابع توسط کسب‌و‌کار فعلی گروگان گرفته شده‌اند.

در بیشتر شرکت‌ها افرادی که تخصیص منابع و کنترل آنها را برعهده دارند از قدرت بالایی نیز در تصمیمات سازمان برخوردارند و معمولا از اداره‌کنندگان اصلی کسب‌و‌کار هستند، مشکل اینجا است که اگر کسب‌و‌کار رو به انحطاط رود این افرادِ مسوول انگیزه‌ای ندارند که منابع خود را به چیزی به جز آنچه باعث قدرت آنها شده اختصاص دهند و بر چیزی کاملا جدید سرمایه‌گذاری کنند.

مشکل اینجا است که کسب‌و‌کار موفق امروز ممکن است فردا موفق نباشد. با اینکه این موضوع کاملا واضح به نظر می‌رسد، بسیاری از شرکت‌ها حاضر نیستند منابع خود را به نحوی تخصیص دهند که این مشکل نیز به رسمیت شناخته شود. برای بیشتر مدیران کوچک کردن کسب‌و‌کار یا انتقال دارایی‌ها و توانایی‌هایشان به کسب‌و‌کار دیگر خوشایند نیست، بنابراین منابع خود را برای حمایت از جایگاهی به‌کار می‌برند که درحال افول است و درعوض فرصت بیشتری برای باقی ماندن در موقعیت مدیریتی خود می‌یابند تا اینکه شکست کسب‌و‌کاری که زمانی بسیار قدرتمند بود بر همگان آشکار می‌شود.

علائم شکست نوآوری

در نتیجه دارایی‌های باارزشی که می‌توانند برای پیشرفت یک موقعیت جدید به‌کار روند در کسب‌‌وکاری درگیر است که آینده‌ای ندارد. به یاد دارم در سال 1994 محصولی از نوکیا که شبیه آی‌پد امروز بود را در دست داشتم که به اینترنت وصل می‌شد، دسترسی به صفحات وب را ممکن می‌ساخت و حتی یک نسخه ابتدایی از مجموعه‌ای از اپلیکیشن‌ها در خود داشت. چرا نوکیا روی این نوآوری پیشگامانه سرمایه‌گذاری نکرد؟ زیرا تمرکز این شرکت بر تلفن‌های انبوه بازار بود و هیچ مکانیسمی وجود نداشت که منابع و سرمایه به جایی که نیاز است، منتقل شود.

برای سرمایه‌گذاری سیستماتیک در حوزه نوآوری باید روند تخصیص منابع به‌گونه‌ای طراحی شود که بتوان سرمایه را از کسب‌و‌کار تثبیت‌شده موجود خارج کرده و به اهداف جدید منجر به رشد اختصاص داد. اگر اجازه دهید که کسب‌و‌کار موجود تعیین کند که افراد و منابع مالی چگونه باید تخصیص یابند، نمی‌توانید به فعال‌سازی نوآوری بپردازید، در عوض منجر به گسترش بیشتر کسب‌کار موجود می‌شود بی‌توجه به اینکه به اندازه کافی کارآمد هست یا نه.

4- استفاده از معیارهای مشابه برای ارزیابی یک نوآوری و کسب‌و‌کار موجود

نوآوری طبق تعریف چیزی جدید و نامشخص است، به عبارتی چیزی کاملا متفاوت از کسب‌و‌کار اصلی است که قابل پیش‌بینی و پایدار است. اما شرکت‌ها غالبا از همان روش‌های برنامه‌ریزی، بودجه‌بندی و سنجش برای این سرمایه‌گذاری‌های کوچک استفاده می‌کنند که برای کسب‌و‌کار هسته‌ای خود که چند دهه قدمت دارد انجام می‌دهند، درصورتی‌که برای نوآوری‌ها و سرمایه‌گذاری‌های جدید منطق متفاوتی باید اعمال شود.

برای مثال روند درخواست برای بودجه را در نظر بگیرید. من شرکت‌هایی را دیده‌ام که در آنها یک درخواست کوچک برای دریافت پشتیبانی تحلیلی برای ارزیابی جاذبه بالقوه یک بخش از بازار نیاز به دریافت تاییدیه‌ای مشابه با روند اختصاص منابع سرمایه‌ای عظیم دارد. درصورتی‌که دومی نیاز به سطح بیشتری از نظارت و اجازه دسترسی دارد که منعکس‌کننده هزینه و ریسک اجرایی بالا است.

یا مثلا مفهوم شکست را در نظر بگیرید. در حوزه یک کسب‌و‌کار تثبیت شده نرخ خطا بسیار اهمیت دارد چراکه از دست دادن اهداف به معنی از بین رفتن یک نام تجاری است که مدت‌ها برای تثبیت آن تلاش شده‌است، اما در سرمایه‌گذاری جدید بر یک نوآوری بسیار طبیعی است که کار طبق برنامه پیش نرود. در واقع عدم توانایی برای تست فرضیه‌ها و جمع‌آوری اطلاعات جدید باعث می‌شود احتمال دستیابی به پیشرفت کاهش یابد. در اجرای یک نوآوری در حوزه محصولات یا خدمات، هدف این است که بیشترین فرضیه ممکن در کمترین زمان بررسی شود و از میان آنها فرصت‌های موجود شناسایی شود.

یکی از اعمال خطرناکی که در بسیاری از سازمان‌ها اتفاق می‌افتد این است که به دنبال مدیرانی با اهداف بسیار بلندپروازانه برای پروژه‌های تصویب نشده خود هستند. مشکل اینجا است که یک سرمایه‌گذاری در ماه‌ها و حتی سال‌های اولیه خود بعید است که به یک کسب‌و‌کار قابل توجه تبدیل شود و این کار زمان می‌برد.

با این حال عطش برای دستیابی به پیشرفت قابل توجه، باعث می‌شود همچنان مدیران ارشد به دنبال رهبران کسب‌و‌کارهای جدیدی باشند که در طرح خود رقم بزرگ و غیر واقع‌بینانه‌ای برای درآمد و سود پیشنهاد می‌دهند، در نتیجه حتی زمانی‌که این سرمایه‌گذاری‌ها به پیشرفت‌های معقولی دست می‌یابند، پیش‌بینی‌های غیرواقع‌بینانه اولیه باعث می‌شود، شکست خورده تلقی شوند.

برای من واقعا نگران‌کننده است زمانی‌که می‌بینم همان برنامه‌ریزی، بودجه‌بندی و فرآیندهای کنترلی مورد استفاده برای طرح‌های تثبیت‌شده و قابل پیش‌بینی برای مواردی که این ویژگی را ندارند نیز استفاده می‌شود. نگران‌کننده زمانی است‌که مدیران نوآوری برای اینکه توانسته‌اند طرح خود را کاملا مطابق برنامه پیش ببرند تشویق می‌شوند، چراکه ساده‌ترین کار برای رسیدن به این موفقیت ریسک‌پذیری پایین پروژه است، مدیرانی که مجبورند وعده اهداف بلندپروازانه برای پروژه‌های خود دهند تا بتوانند به حمایت سازمان از طرح دست یابند.

علائم شکست نوآوری

5- اصرار بر اینکه نوآوری جدید حتما به اهدافی که برای آن مشخص شده دست یابد.

در تمام دورانی که به مطالعه نوآوری می‌پرداختم هرگز با پروژه، نوآوری یا ایده‌ جدیدی مواجه نشدم که همان‌گونه که در ابتدا برنامه‌ریزی شده بود پیش رود، مهم‌تر اینکه ایده‌های بزرگی که در عمل به نتیجه مطلوب رسیده‌اند با طرحی کاملا متفاوت از نتیجه کنونی خود آغاز شده‌اند. با این حال عجیب است که هنوز وقتی بسیاری از شرکت‌ها شروع به تلاش برای انجام کاری کاملا ابتکاری و جدید می‌کنند توقع نتایجی مطمئن و قابل پیش‌بینی دارند، گویا می‌خواهند تنها تغییرات کوچکی در کسب‌و‌کار تثبیت شده خود ایجاد کنند.

نتیجه این می‌شود که بسیاری از رهبران نوآوری ناخواسته خود را درحال دفاع از فرضیاتی می‌یابند که در طرح اولیه وجود داشته، حتی اگر پس از اجرای طرح این فرضیات نتواند آنچه در دنیای واقعی اتفاق می‌افتد را توجیه کند. بدتر اینکه چون فرآیند بودجه و برنامه‌ریزی به‌گونه‌ای است که پاداش به کسی تعلق می‌گیرد که فرضیات درست داشته باشد، اغلب تیم نوآوری انگیزه کافی برای اعتراف به اینکه پیش‌بینی‌های آنها اشتباه بوده است ندارند، حداقل تا زمانی‌که هزینه‌های قابل توجهی متحمل شوند.

بهتر است بدانید که در مراحل اولیه اجرای نوآوری اغلب با فرضیات سروکار دارید، که برخی درست هستند و برخی نه، اما طی کردن این روند مفید است چراکه به درک ارزشمندی از اینکه کدام فرضیات در عمل کار نمی‌کنند، می‌رسید. اشتباه بودن برخی فرضیات تنها از طریق مرور تجارب قبلی قابل تشخیص است و در گروه «باید قبلا درموردش فکر می‌کردم» قرار می‌گیرند.

مشکلی نیست اینها نیز ارزشمند هستند. در این مقاله نکاتی درمورد اینکه چه چیز اجازه می‌دهد یک برنامه نوآوری موفق شود و متقابلا نشانه‌هایی که این برنامه را در معرض خطر قرار می‌دهد آشنا شدیم. من معتقدم امروزه بسیاری از شرکت‌ها دریافته‌اند که برخورداری از یک پروسه سازمان‌یافته و کاربردی نوآوری در برنامه بلندمدت استراتژی آنها دیگر اختیاری نیست و لازمه بقای موفق شرکت محسوب می‌شود.



نوع مطلب : موفقیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

چهارشنبه 28 آبان 1393 :: نویسنده : Hamed B
یکی از پرطرفدارترین تست‌‌های هوش، تستی به نام ماتریس‌‌های پیش‌‌رونده ریون (Ravan’s Progressive Matrices) است، در این تست نیازی به مهارت‌‌های گفتاری یا رفتاری نیست و تنها نوعی مهارت در استدلال‌‌ کردن مفاهیم انتزاعی را می‌‌طلبد. تست ریون شامل ۴۸ سؤال است که به تدریج مشکل‌‌تر می‌‌شوند و بهره هوشی افراد بر اساس تعداد پاسخ‌‌های صحیح محاسبه می‌‌شود.

یک نمونه از سؤالات این تست را در ادامه مشاهده می‌‌نمایید:

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

پاسخ صحیح را حدس زده‌‌اید؟ بله اغلب شما پاسخ را می‌‌دانید، گزینۀ C. حالا این سؤال را امتحان کنید، نمونه‌‌ای از سؤالات واقعاً دشوار که در انتهای تست ریون می‌آید:

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

پاسخ صحیح گزینه A است. اما خب کمتر کسی است که قادر به حل این مسئله مشکل باشد.

اما کریس لانگان به راحتی قادر به حل سؤالاتی از این قبیل است و این همان استعداد کم‌‌نظیری است که از آن سخن می‌‌گوییم.

طی سال‌‌های متمادی بسیاری از محققان در صدد بوده‌‌اند که ارتباط منطقی میان میزان بهره هوشی محاسبه‌‌شده از تست ریون و عملکرد افراد در شرایط واقعی را بیابند.

افرادی که در پایین‌‌ترین سطح میزان هوش قرار دارند (IQ پایین‌‌تر از ۷۰) ناتوان ذهنی نامیده می‌‌شوند، نمره ۱۰۰ میانگین است و با داشتن این میزان IQ قادر خواهیم بود دورۀ دوسالۀ دانشگاه (کاردانی) را به اتمام برسانیم اما برای موفقیت در دوره‌‌های بالاتر حداقل به نمره ۱۱۵ نیاز داریم. معمولاً هرچه IQ بالاتر باشد تحصیلات بهتر، درآمد بیشتر و چه باور کنید یا نه، عمر نیز طولانی‌‌تر خواهد شد.

اما واقعیت شگفت‌‌آور دیگری نیز وجود دارد، رابطۀ میان بهره هوشی و موفقیت فقط تا جایی حدود عدد ۱۲۰ معتبر است و در کرانه‌‌های بالاتر هیچ مقیاس قابل اندازه‌‌گیری برای تأیید تأثیرات مثبت بهره هوشی بالا بر موفقیت وجود ندارد.

در نوشته‌‌های یک روانشناس انگلیسی به نام لیام هادسن آمده است:

«به سادگی قابل اثبات است که فردی با بهره هوشی ۱۷۰ بسیار بهتر از فردی که بهره هوشی ۷۰ دارد، فکر می‌‌کند و این واقعیت در مواردی با فاصله‌‌های کمتر (مثلاً بین بهره هوشی ۱۰۰ و ۱۳۰) نیز هنوز صادق است، اما وقتی این مقایسه میان دو نفر با بهره هوشی‌‌های بالا صورت می‌‌گیرد دیگر نمی‌‌توان چنین ادعایی را مطرح نمود. احتمال کسب جایزه نوبل توسط کسی که بهره هوشی ۱۳۰ دارد درست به اندازه کسی است که بهره هوشی ۱۸۰ دارد».

میزان اهمیت هوش در موفقیت همانند میزان اهمیت قد در بازی بسکتبال است. آیا کسی که قد او ۱۷۰ سانتی‌‌متر است شانس حضور حرفه‌‌ای در تیم‌‌های بسکتبال را دارد؟ واقعاً نه. برای بازی در سطوح حرفه‌‌ای به حداقل قد ۱۸۳ تا ۱۸۶ سانتی‌‌متر نیاز است و از میان دو بازیکن با شرایط کاملاً مشابه از نظر توانایی‌‌های حرفه‌‌ای، شاید آنکه قد ۱۸۹ سانتی‌‌متر دارد بهتر باشد، اما پس از این دیگر از اهمیت قد کاسته می‌‌شود.

بسکتبالیستی با قد ۲۰۷ سانتی‌‌متر لزوماً از بسکتبالیستی که ۵ سانتی‌‌متر کوتاه‌‌تر است بهتر بازی نمی‌‌کند (قد مایکل جوردن، بهترین بازیکن تاریخ بسکتبال ۲۰۱ سانتی‌متر بود).

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

برای یک بسکتبالیست، داشتن قدی که فقط به اندازه کافی بلند باشد، کفایت نمی‌‌کند و این موضوع در مورد هوش نیز صادق است، میزان بهره هوشی یک آستانه اطمینان دارد.

بهره هوشی انیشتین ۱۵۰ و بهره هوشی کریس لانگان ۱۹۵، یعنی ۳۰ درصد بیشتر از انیشتین است اما این بدان معنی نیست که لانگان ۳۰ درصد باهوش‌‌تراز انیشتین است. شاید خنده‌‌دار باشد اما تمام چیزی که می‌‌توان گفت این است که وقتی نوبت اندیشیدن درباره مسائل پیچیده‌‌ای مثل فیزیک می‌‌شود، هر دوی آن‌‌ها به اندازه کافی مستعد هستند.

محدود کردن اهمیت هوش بالا در کسب موفقیت، بر خلاف قواعد جاافتاده ذهن ماست. تصور ما این است که برندگان جایزه نوبل در زمینه‌‌های علمی بیشترین میزان قابل تصور هوش را دارا هستند و نمرات آن‌‌ها در دبیرستان آن‌‌قدر بالا بوده که توانسته‌‌اند بهترین دانشگاه‌‌های دنیا را انتخاب و در امتحان ورودی این دانشگاه‌‌ها نیز بالاترین نمرات را کسب کنند اما …

در میان دانشگاه‌‌هایی که ۲۵ نفر از آخرین آمریکایی‌‌های برنده جایزه نوبل از آن‌‌ها فارغ‌‌التحصیل شده‌‌اند به غیر از دانشگاه‌‌های معروفی مثل یل، کلمبیا و ام‌‌ای‌‌تی که بهترین دانش‌‌آموزان آمریکا رؤیای تحصیل در آن‌‌ها را دارند، اسامی مؤسساتی مثل دی پا، هالی کراس و گتیزبرگ نیز مشاهده می‌‌شود و اگر لیست دانشگاه‌‌هایی که ۲۵ برندۀ اخیر جایزه نوبل در رشته شیمی از آن‌‌ها فارغ‌‌التحصیل شده‌‌اند را نیز از نظر بگذرانیم، خواهیم دید برای کسب جایزه نوبل، داشتن استعدادی در حد پذیرفته‌‌شدن در دانشگاه‌هایی چون نوتردام یا دانشگاه ایلینویز کافیست، فقط همین.

اما نحوۀ تفکر ما ریشۀ تاریخی دارد، اگر فرضا شما هم‌‌زمان در دو دانشگاه هاروارد و دانشگاه جورج‌‌تاون در واشنگتن‌‌دی‌‌سی پذیرفته شوید، کدام‌‌یک را ترجیح می‌‌دهید؟ هاروارد؟ هاروارد مؤسسه‌‌ بهتری است و رتبه دانشجویان پذیرفته شده در این دانشگاه ۱۰ تا ۱۵ درصد بالاتر است. گفته‌های من و احتمال موفقیت افراد با بهره هوشی پایین‌‌تر نیز هیچ تأثیری در انتخابتان نخواهد گذاشت. ممکن است دانشجویان جورج‌‌تاون دقیقاً به باهوشی دانشجویان هاروارد نباشند، اما همۀ آن‌‌ها به اندازه کافی باهوشند و احتمال کسب جایزه نوبل برای همه آن‌‌ها به یک اندازه است.

دانشکدۀ حقوق دانشگاه میشیگان همانند بسیاری از مؤسسات آموزشی برگزیدۀ آمریکا برای پذیرش دانشجو مقررات خاص خود را دارد. آن‌‌ها هر ساله حدود ۱۰ درصد از دانشجویان خود را از میان اقلیت‌‌های نژادی (سیاه‌‌پوستان) انتخاب می‌‌کنند، در صورتی که این دانشجویان در مقایسه با دانشجویان سفیدپوست نمرات کمتری دارند و به همین دلیل نیز اخیراً در دادگاه عالی آمریکا شکایتی از این دانشگاه مطرح شد مبنی بر اینکه دانشگاه میشیگان به دانشجوایی که به اندازه سایر همکلاسی‌‌های خود توانایی و قابلیت ندارند اجازه می‌‌دهد در کنار سایرین تحصیل نمایند.

چند سال پیش دانشگاه میشیگان تصمیم گرفت نحوۀ عملکرد دانشجویان سیاه پوست را پس از اتمام دانشگاه مورد مطالعه قرار دهد. میزان درآمد آن‌‌ها، نحوه عملکرد حرفه‌‌ای، میزان رضایت شغلی و هرچیزی که ممکن بود در عالم واقعیت، موفقیت محسوب شود را مورد بررسی قرار دادند و یافته‌‌هایشان موجب حیرتشان شد:

ریچارد لمپرت یکی از مسئولین تحقیق دانشگاه میشیگان می‌‌گوید : «گرچه نمرات دانشجویان سیاه‌‌پوست در دانشگاه به خوبی دانشجویان سفیدپوست نبود ولی به خاطر عملکرد خوبشان انتظار می‌‌رفت حداقل نیمی از آن‌‌ها پس از اتمام دانشگاه به موفقیت‌‌های شغلی خوبی دست یابند. اما نتیجه کاملاً غافلگیرکننده بود، بعد از فارغ التحصیل شدن هیچ اختلاف فاحشی میان عملکرد این دو گروه دانشجویان سیاه و سفید مشاهده نشد.»

چیزی که دانشکدۀ حقوق باید به آن توجه می‌‌کرد این بود که علیرغم نمرات کمتر دانشجویان سیاه‌‌پوست نسبت به سایرین، میزان موفقیت آن‌‌ها در دنیای واقعی دقیقاً به اندازه سایر دانشجویان بود، علت چیست؟

با وجود اینکه کارنامۀ فارغ‌‌التحصیلان سیاه‌‌پوست به اندازه سفیدپوستان درخشان نبود، اما آن‌‌ها از حداقل مورد نیاز و به اندازه کافی باهوش بودند و کیفیت کارشان برای رسیدن به موفقیت کافی بود.

اکنون که دریافتیم تأثیر هوش در موفقیت فقط تا حد مشخصی معتبر است، پس اختلافی که در میزان موفقیت افراد باهوش با یکدیگر وجود دارد، احتمالاً مربوط به وجود توانایی‌‌های ویژه دیگری است که باعث می‌‌شود برخی از آن‌‌ها به موفقیت بیشتری دست یابند. در بازی بسکتبال نیز اگر دو نفر به اندازه کافی بلند قد باشند، آنگاه سرعت، مهارت و توانایی آن‌‌ها در کنترل و پرتاب توپ با یکدیگر مقایسه می‌‌شود.

به پرسش زیر نگاه کنید:

موارد متفاوت استفاده از آجر و پتو را تا آن‌‌جا که ذهنتان یاری می‌‌کند، بنویسید!

این سؤال نمونه‌‌ای از سؤالات باز است که باعث می‌‌شود فرد تمام موارد ممکن را در نظر بگیرد، در این سؤال فقط یک پاسخ مشخص وجود ندارد و چیزی که امتحان گیرنده به دنبال آن است تعداد پاسخ‌‌ها و منحصربه‌‌فرد بودن آن پاسخ‌‌هاست. این تست میزان هوش را اندازه‌‌گیری نمی‌‌کند بلکه چیزی کاملاً متفاوت مثل خلاقیت را می‌‌سنجد. پاسخ‌‌گویی به این نوع تست از تست‌‌های بسته‌‌ای همچون ریون مشکل‌‌تر است، برای امتحان این موضوع همین حالا سعی کنید به سؤال آجر-پتو پاسخ دهید!

این سؤال شبیه سؤال‌هایی است که در شرکت‌های معتبر فناوری مثل گوگل، اپل، مایکروسافت، فیس‌بوک یا آمازون از متقاضیان کار می‌پرسند.

اکنون جواب‌‌های دانش‌‌آموزی به نام پل از یکی از مدارس نمونۀ انگلیس که توسط لیام هادسن گرفته شده است را مشاهده کنید:

آجر: برای استفاده به هنگام دعوا، ساختن خانه، شکستن شیشه خالی نوشابه، نگه داشتن زیر انداز در پیک نیک.

پتو: برای استفاده روی تخت، پوشاندن کالاهای قاچاق، استفاده به عنوان سایه بان، مخفی کردن دود سیگار، به عنوان بادبان قایق بادبانی، به عنوان حوله، برای پریدن افراد از ساختمانی که در حال سوختن است.

پس از خواندن پاسخ‌‌های پل به این سؤال درک چگونگی کارکرد مغز او خیلی دشوار نیست، پل شوخ‌‌طبع و تا حدی خرابکار است، استعداد نمایشنامه‌‌نویسی دارد و ذهنش از موضوعی به موضوع دیگری می‌‌پرد، از پنهان‌‌کردن کالای قاچاق تا پریدن افراد از بالای یک ساختمان در حال سوختن و سپس جنبه‌‌های بسیار عملی‌‌تر مثل نگه‌‌داشتن زیرانداز با گذاشتن آجر در گوشه‌‌های آن. شاید اگر وقت بیشتری داشت موارد بسیار دیگری از استفاده‌‌های آجر و پتو را بر می‌‌شمرد .

حال برای مقایسه از شما می‌‌خواهم پاسخ‌‌های یکی دیگر از دانش‌‌آموزان را مشاهده نمایید، دانش‌‌آموزی به نام فلورانس که به عقیده هادسن بسیار زیرک بود و بالاترین بهره هوشی را داشت.

آجر: ساختن ساختمان، پرتاب کردن.

پتو: گرم‌‌شدن، خاموش‌‌کردن آتش، بستن به درخت و درست‌‌کردن گهواره، درست‌‌کردن برانکار.

پس خلاقیت فلورانس کجاست؟ او فقط عادی‌‌ترین موارد استفاده از آجر و پتو را مطرح و سپس به سادگی بحث را متوقف کرد. درست است که هوش فلورانس از بیشتر مردم عادی بالاتر است، اما وقتی مقایسه میان دو نفر که هر دو هوشی بالاتر از حد نرمال دارند، صورت می‌‌گیرد دیگر هوش تنها کافی نیست. ذهن پل قادر است از تصورات خشونت‌‌بار به مسائل خرابکارانه و سپس به پریدن افراد از بالای ساختمان در حال سوختن بپرد، اما ذهن فلورانس قادر به این کار نیست. به نظر شما کدام‌‌یک از این دو دانش‌‌آموز برای بردن جایزه نوبل مستعدتر هستند؟

این دلیلی است برای اینکه برندگان جایزه نوبل فارغ‌‌التحصیل از هاروارد به اندازه برندگانی هستند که از هالی کراس فارغ‌‌التحصیل شده‌‌اند و دلیل اینکه بین عملکرد دانشجویان سیاه و سفید دانشکده حقوق دانشگاه میشیگان تفاوت فاحشی مشاهده نشد. تبدیل‌‌شدن به یک وکیل موفق به عواملی بیش از هوش بستگی دارد ونمرات پایین‌‌تر دانش‌‌آموزان سیاه‌‌پوست در آزمون‌‌های پاسخ بسته، نمایان‌‌گر توانایی کمتر آن‌‌ها در همه موفقیت‌‌ها نیست.

ترمن اشتباه کرد، او واقعاً به هوش بسیار بالای «موریانه‌‌ها» می‌‌بالید، اما هنگامی که آن‌‌ها به بزرگسالی رسیدند اشتباه او کاملاً نمایان شد. برخی از این بچه‌‌ها به نوشتن کتاب‌‌ها و مقالات علمی مشغول و در کارشان موفق بودند، تعدادی در مراکز دولتی کار می‌‌کردند، دو نفر عضو شورای عالی دادگستری، یک نفر قاضی دادگاه شهرداری و یک نفر عضو برجسته سازمان اسناد رسمی استان بود اما درصد افراد برجسته در میان «موریانه‌‌ها» خیلی زیاد نبود و برای بیشتر آن‌‌ها داشتن یک درآمد نسبتاً خوب کفایت می‌‌کرد.

آن‌‌ها به دو دستۀ افراد ناموفق و افراد نسبتاً موفق تبدیل شده بودند. هیچ‌‌یک از این افراد، موفق به دریافت جایزه نوبل نشدند و جالب اینجا بود که دو نفر از افرادی که بعدها برنده جایزه نوبل شدند، به نام‌‌های ویلیام شاکلی و لویس آلوارز از کسانی بودند که به هنگام گزینش گروه «موریانه‌‌ها» از فیلتر ترمن عبور نکرده و به دلیل اینکه هوش بسیار بالایی نداشتند، رد شده بودند.

جالب است بدانید که تا سال ۲۰۰۳، هنوز ۲۰۰ نفر از نوابع ترمن، زنده بودند و این مطالعه تا زمان مرگ این ۲۰۰ نفر ادامه خواهد یافت!

ترمن بعدها در کتابی به نام «مطالعۀ ژنتیکی نبوغ» با ناامیدی نتیجه‌‌گیری کرد که «هوش و موفقیت وابستگی زیادی به هم ندارند.»

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

البته باید خاطرنشان کنم که این مطالعه طولی بسیار جالب مشکلاتی هم دارد، از جمله این نقایص، می‌توان به پدیده کوهورت اشاره کرد که اشاره می‌کند در یک مطالعه طولی، شرایط محیطی ممکن است روی درستی نتایج شما تأثیر بگذارند. مثلا در این مطالعه خاص، رکورد بزرگی اقتصادی آمریکا و نیز جنگ جهانی دوم ممکن است جلوی موفقیت تعداد زیادی از نوابغ ترمن را گرفته باشد. از سوی دیگر دختران نابغه‌ای که او انتخاب کرده بود، هنوز تحت تأثیر سنت‌های آن زمان جامعه آمریکا بودند و خیلی‌های یک زندگی عادی زناشویی و خانه‌داری را به حرفه‌های پیچیده یا غلمی ترجیح می‌دادند.

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

چیزی که در ابتدای این فصل راجع به هوش فوق‌‌العاده کریس لانگان گفتیم برای پیش‌‌بینی میزان موفقیت او در زندگی واقعی کمک زیادی به ما نخواهد کرد، گرچه او مردی است با بهره هوشی‌ای که شاید یک نفر در یک میلیون فرد داشته باشد، اما حالا او یک دانشمند موفق نیست، در واقع یک زندگی متوسط و شاید پایین‌تر از متوسط دارد.

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

در آینده باید برایتان در مورد EQ، داستان زندگی کریستوفر لانگان، خودآموزهای نابغه و خیلی چیزهای دیگر بنویسم.

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (2)

اما تا یادم نرفته برای اینکه جنبه اجتماعی‌تری به این پست بدهیم و از یک دید دیگر به قضیه نگاه کنیم، سؤال دیگری را مطرح می‌کنم:

آیا کشورهای ثروتمند دنیا، همان کشورهایی هستند که شهروندان آنها باهوش‌تر هستند؟ به عبارت دیگر چه رابطه‌ای بین هوش آدم‌های یک مملکت و سرانه ملی آنها وجود دارد!

حدود ۳ سال پیش نتایج یک مطالعه جالب در این مورد در نشریه Psychological Science به چاپ رسید.

محققان نتایج آزمون‌های IQی ۹۰ کشور را بررسی کرده بودند و متوجه شده بودند که واقعا بین IQی متوسط مردمان یک کشور و اقتصاد آنها رابطه وجود دارد و در این میان هر چه IQ پنج صدک اول از نظر هوش حتی رابطه محکم‌تری با وضعیت اقتصادی یک کشور دارد.

خب، همه ما با اهمیت نیروی انسانی و متفکران یک کشور در پیشرفت آن آشنا هستیم، اما این مطالعه به صورت عینی این اهمیت را برجسته کرد.

کشورهایی که بررسی شدند، طیف گسترده‌ای داشتند، از آمریکا گرفته تا نیوزیلند و از کلمبیا تا قزاقستان.

در این مطالعه معلوم شد که به ازای هر واحد افزایش IQ، سرانه تولید ناخالص داخلی ۲۲۹ دلار بیشتر می‌شود و به ازای هر واحد افزایش IQ پنج صدک برتر هوشی، این سرانه ۴۶۸ دلار بیشتر می‌‌شود!

در سال ۲۰۰۲ هم کتابی با عنوان IQ and the Wealth of Nations منتشر شده بود که نشان می‌داد ضریب همبستگی بین IQ و تولید ناخالص داخلی ۰٫۸۲ است.

خب، همان طور که حدس می‌زنم، در حال فکر کردن روی این قضیه هستید که این مطالعه بسیار خام است، چون عملا میزان ذخایر طبیعی، سیستم‌های اقتصادی و اداره یک کشور یا مثلا جنگ‌ها و موقعیت جغرافیایی یک کشور می‌توانند روی قضاوت ما تأثیر بگذارند. (ضریب هوشی متوسط شهروندان قطر ۷۸ است، اما سرانه تولید ناخالص داخلی آنها ۱۷ هزار دلار است.)

در اینترنت اگر بگردیدد می‌بینید که ضریب هوشی متوسط شهروندان ایرانی ۸۴ ذکر شده است و ایران در رتبه ۵۶ دنیا قرار گرفته است. گرچه ما نمی‌دانیم که این اعداد مطابق کدام مطالعه به دست آمده‌اند اما شاید تا قبل از پیدا کردن یک منبع مطمئن بهتر باشد همین عدد را درست بدانیم، اما شاید IQ متوسط پنج صدک برتر ایرانی‌ها، عدد قابل توجهی باشد و همین IQ و نیز غرور و نخوت تاریخی ما، این امر را به ما مشتبه کرده باشد که ما جزو باهوش‌ترین کشورهای دنیا هستیم.

۱۰ کشور برتر دنیا از نظر ضریب هوشی:

۱- هنگ کنگ : ۱۰۷

۲- کره جنوبی: ۱۰۶

۳- ژاپن : ۱۰۵

۴- تایوان: ۱۰۴

۵- سنگاپور: ۱۰۳

۶- هلند و ایتالیا و آلمان و اتریش به صورت مشترک: هر چهار کشور: ۱۰۲

۱۰- سوئیس: ۱۰۱



نوع مطلب : موفقیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

سه شنبه 27 آبان 1393 :: نویسنده : Hamed B
مهمان ویژۀ پنجمین قسمت از شوی تلویزیونیِ «یک نفر در مقابل ۱۰۰ نفر» تلویزیون آمریکا در سال ۲۰۰۸، مردی بود به نام کریستوفر لانگان Christopher Langan.

این مسابقه بین سال‌های ۲۰۰۶ تا ۲۰۰۸ از شبکه NBC پخش می‌شد و بعدها شبکه GSN هم فصل‌های دیگر این مسابقه را پخش کرد. در این مسابقه یک آدم نابغه یا برجسته باید رویاروی ۱۰۰ مهمان برنامه قرار بگیرد، سؤالاتی مطرح می‌شود، در ازای هر شرکت‌کننده مهمانی که حذف شود و نتواند به سؤالات پاسخ بدهد، فرد ۱، مبلغی پول می‌برد، اما اگر این فرد شماره ۱ نتواند حتی به یکی از سؤالات پاسخ بدهد، همه پولی را که به چنگ آورده از دست می‌دهد.

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (1)

فرد ۱ باید آنقدر باهوش باشد تا بتواند با پاسخگویی به سؤالات بیشتر از سایر شرکت‌کننده‌ها پیشی بگیرد و با چنین برنامه‌ای به نظر می‌‌رسد هیچ کس به اندازه کریستوفر لانگان صلاحیت انجام این کار را نداشته باشد اما …

مجری برنامه این طور شروع می‌‌کند: «امشب مهیج‌‌ترین مسابقۀ این سری برنامه‌‌ها را مشاهده خواهید نمود. زیرا مهمان امشب برنامۀ ما کریس لانگان، باهوش‌ترین فرد در آمریکاست» و دوربین نمای بسته‌‌ای از چهرۀ یک مرد چهارشانه و عضلانی حدود پنجاه‌‌ساله را نشان می‌‌دهد.

مجری ادامه می‌‌دهد:

«IQ متوسط مردم حدود ۱۰۰ است، IQ انیشتین ۱۵۰ و IQ کریس ۱۹۵ است، او اکنون با استفاده از مغز بزرگش مشغول اندیشیدن به تئوری پیچیده آفرینش است، اما آیا این مغز بزرگ در جمجمۀ او کافی است تا در این برنامه برندۀ یک میلیون دلار شود؟ بگذارید ببینیم».

لانگان در میان تشویق حضار با گام‌‌های بلند وارد صحنه می‌‌شود، مجری می‌پرسد:

«شما فکر نمی‌‌کنید که برای برنده شدن در میان این ۱۰۰ نفر باید بسیار باهوش باشید؟» و طوری عجیب به لانگان نگاه می‌‌کند که گویی او یک نمونۀ آزمایشگاهی است.

لانگان پاسخ می‌‌دهد:

«در واقع من فکر می‌‌کنم قصد شما از این سؤال آزردن من است، برای داشتن یک IQ بالا باید به چیزهای مهم بیندیشید و از مسائل بی‌‌اهمیت اجتناب نمایید. من فکر می‌‌کنم که موفق خواهم شد.»

در دهۀ گذشته لانگان به شهرت عجیبی رسیده و به عنوان نابغۀ آمریکایی به چهره‌‌ای عمومی تبدیل شده است، او به برنامه‌‌های خبری مختلف دعوت شده و عکسش روی جلد مجله‌‌ها انداخته می‌‌شود و موضوع فیلم‌‌های مستند شده است.

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (1)

در یکی از برنامه‌‌های خبری تلویزیون از یک روانشناس خواسته شد تا برای محاسبۀ IQ لانگان یک تست تهیه نماید چرا که تست‌‌های عادی برای سنجیدن چنین استعدادی قابل استفاده نیستند و لانگان در پاسخ به سؤال‌هایی که مخصوص افراد بسیار باهوش بود به غیر از یکی به همۀ سؤالات پاسخ صحیح داده بود.

رونالد کی هافلین مأمور این کار شد و در کنال تعجب در تست بسیار دشواری که او طراحی کرده بود، کریس لانگان توانست امتیاز ۴۷ از ۴۸ را کسب کند.

او در ۶ ماهگی، صحبت کردن را آغاز کرده بود و در سه سالگی به برنامه‌‌های کمدی رادیو گوش می‌‌داد و خواندن و نوشتن را خودش به تنهایی آموخته بود. در سن پنج سالگی از پدربزرگش راجع به خدا و ماهیت دنیا سؤال کرده و از پاسخ‌‌هایی که شنیده بود، مأیوس شده بود.

او می‌‌توانست بدون اینکه هیچ مطالعۀ قبلی داشت باشد به تست‌‌های زبان‌‌های خارجی مدرسه پاسخ دهد و فقط اگر دو یا سه دقیقه قبل از معلم می‌‌رسید و نگاهی به کتاب می‌‌انداخت، می‌‌توانست تک ستاره شرکت‌‌کنندگان در تست باشد. برادرش ماک در مورد برنامۀ روزانه او در دبیرستان می‌‌گفت: «او یک ساعت ریاضی می‌‌خواند و بعد یک ساعت فرانسه و سپس روسی می‌‌خواند، سپس فلسفه و … و این رویۀ هر روز او بود.»

برادر دیگرش جف می‌‌گفت: «کریستوفر اصلاً به مدرسه نمی‌‌رفت و فقط موقع امتحان‌‌ها آفتابی می‌‌شد و هیچ مشکلی هم نبود چون او می‌‌توانست کار یک ترم را در دو روز انجام دهد و امتحانات را با موفقیت پشت سر گذارد».

می‌گویند که لانگان توانایی Autodidacticism دارد یعنی می‌تواند بدون آموزش رسمی به خودش مهارت‌ها و دانش‌هایی بسیار دشوار را آموزش بدهد. افراد کمتری هستند که این توانایی را واقعا دارند. مثال تاریخی آشنا برای ما لئوناردو داوینچی است.

در صحنۀ مسابقه یک نفر در مقابل ۱۰۰ نفر، لانگان مطمئن و باوقار نشسته بود. صدایش محکم و در چشمان ریزش برقی وحشیانه می‌‌درخشید، او اصلاً دور موضوع نمی‌‌چرخید و دقیقاً همان جمله اصلی را می‌‌گفت و هیچ‌‌وقت در میان صحبت‌‌هایش مکث نمی‌‌کرد و برای اصلاح صحبت‌‌هایش به عقب بازنمی‌‌گشت. پاسخ سؤالات مطرح‌‌شده مثل خیل سربازان در حال رژه، یکی پس از دیگری از دهانش بیرون می‌‌آمدند و طوری به سؤالات پاسخ می‌‌گفت که گویی بسیار پیش پا افتاده‌‌اند. وقتی مبلغ جایزه او به ۲۵۰۰۰۰ دلار رسید. برای محاسبۀ ریسک ادامۀ مسابقه و احتمال از دست دادن این مبلغ، یک حساب و کتاب منطقی کرد و ناگهان گفت: «دیگر ادامه نمی‌‌دهم و همین مبلغ را نقد می‌‌گیرم!» و متأسفانه با این جمله دست مجری مسابقه را بست.

خوشبختانه ویدئوی این مسابقه خاص در یوتیوب وجود دارد

درست پس از جنگ جهانی دوم، یک استاد جوان روانشناسی از دانشگاه استنفورد به نام لوییس ترمن، پسر خارق‌‌العاده‌‌ای به نام هنری کوول را ملاقات نمود. کوول که در خانه‌‌ای پر هرج و مرج و در کمال تنگدستی بزرگ شده بود، از درس‌‌خواندن محروم و در مدرسه‌‌ای نزدیک به دانشگاه استنفورد به عنوان خدمتکار مشغول به کار بود. او هر روز به طور مخفیانه با پیانوی مدرسه آهنگ‌‌هایی زیبا می‌‌نواخت و در یکی از همین روزها ترمن او را در حال نواختن پیانو دید.

آیا هوش بیشتر، مترادف با موفق‌ تر بودن است؟ (1)

ترمن که در زمینه ساخت تست هوش تخصص داشت حدس می‌‌زد که کوول بسیار باهوش است، بنابراین تصمیم گرفت بهرۀ هوشی او را اندازه‌‌گیری نماید. بله حدس ترمن درست بود، بهره هوشی کوول بالاتر از ۱۴۰ و نزدیک بهره هوشی نوابغ بود. او ابتدا شگفت‌‌زده شد اما بعد از تصور اینکه بسیاری از این گوهرهای نایاب در این دنیای بی‌‌رحم به زندگی در شرایط بسیار دشوار هستند، بسیار اندوهگین شد.

ترمن سپس شروع به جستجو نمود تا موارد مشابه دیگری بیابد، او دختری که در نوزده ماهگی الفبا را می‌‌شناخت، کودکی که در چهار سالگی شکسپیر می‌‌خواند و پسر جوانی که از رشته حقوق دانشگاه -فقط به خاطر اینکه استادش باور نمی‌‌کرد مغز انسان قادر به حفظ مو به موی متون سخت قانونی باشد- اخراج شده بود را پیدا کرد.

در سال ۱۹۲۱ ترمن تصمیم گرفت تحقیقی در این زمینه انجام دهد و از طرف دولت وقت با استقبال زیادی روبرو شد. به همین منظور تعداد زیادی کارمند استخدام نمود و به مدارس ابتدایی کالیفرنیا فرستاد، آن‌‌ها از معلمان خواستند تا مستعدترین دانش‌‌آموزان کلاسشان را معرفی نمایند. سپس از این دانش‌‌آموزان مستعد تست هوش به عمل آمد و از ده درصد کسانی که بالاترین امتیازها را کسب کرده بودند، تست هوش دیگری گرفته شد.

آنگاه تمام افرادی که IQ آن‌‌ها بیش از ۱۳۰ بود برای بار سوم مورد آزمون قرار گرفتند و باهوش‌‌ترین‌‌ها برگزیده شدند. اکنون از میان ۲۵۰ مدرسه ابتدایی کالیفرنیا تعداد ۱۴۷۰ دانش‌‌آموز با بهره هوشی بین ۱۴۰ تا ۲۰۰ انتخاب شده بودند که ترمن این گروه دانش‌‌آموزان نخبه را «موریانه‌‌ها» نام نهاد و این تحقیق به یکی از مشهورترین تحقیقات روانشناسی تاریخ تبدیل شد.

ترمن در ادامۀ عمرش همانند یک مرغ مادر به نگهبانی و مراقبت از این موریانه‌‌ها پرداخت. آن‌‌ها به طور مرتب مورد آزمایش، پیگیری و تجزیه و تحلیل قرار می‌‌گرفتند و وضعیت تحصیلی، ازدواج، پیشرفت کاری و سلامت جسم و روانشان کاملاً ثبت و ضبط می‌‌شد. او برای ورود موریانه‌‌ها به دانشگاه و استخدام آن‌‌ها توصیه‌‌نامه می‌‌نوشت و همه یافته‌‌های خود را به دقت ثبت می‌‌نمود و این تحقیق را بررسی ژنتیکی نوابغ نامید.

از نظر ترمن هیچ چیزی مهم‌‌تر از هوش نبود و باور داشت که از میان «موریانه‌‌ها» نامدارانی در زمینه‌‌های علوم، هنر، سیاست و اجتماع پدید خواهند آمد. اما هرچه می‌گذشت نتایچ غیر قابل باورتری حاصل می‌‌شد، هیچ‌‌یک از نمونه‌‌های مورد آزمایش ترمن در رقابت‌‌های علمی کالیفرنیا برگزیده نشدند، اما او باور داشت که «موریانه‌‌ها» نخبگان آینده ایالات متحده خواهند شد.

بسیاری از نظریه‌‌های ترمن هنوز هم در تعریف موفقیت مورد استفاده قرار می‌گیرند. مدارس برای افراد باهوش برنامه‌‌های ویژه دارند، دانشگاه‌‌های برگزیده برای پذیرش دانشجو، امتحان هوش برگزار می‌‌کنند، شرکت‌‌های معروفی مثل گوگل یا مایکروسافت برای استخدام کارمندانشان توانایی‌‌های شناختی افراد را به دقت مورد بررسی قرار می‌‌دهند و همه بر این باورند که افراد باهوش‌‌تر توانایی‌‌های بیشتری دارند.

اگر یک قدرت جادویی می‌‌توانست در دم بهره هوشی شما را ۳۰ نمره افزایش دهد، چه می‌‌گفتید؟ فکر می‌‌کنید با افزایش IQ پیشرفت بیشتری در کارهایتان حاصل خواهد شد؟ حتی پس از شنیدن داستان زندگی افرادی مثل کریس لانگان نیز به طور غریزی به این سؤال پاسخ مثبت خواهید داد.

ترمن تقریباً یک قرن پیش هنگام ملاقات کوول به این اندیشید که نوابغ نهایت به اوج می‌‌رسند و هیچ‌‌چیز نمی‌‌تواند آن‌‌ها را در حاشیه نگه دارد اما آیا تصور او صحیح بود؟

رسیدن به موقعیت‌‌های فوق‌‌العاده بیش از آنکه حاصل استعدادهای فوق‌‌العاده افراد باشد به فرصت‌‌های طلایی پیش روی آن‌‌ها مربوط است و حالا می‌خواهیم از زاویه دیگری به مسئله نگاه کنیم.

سالهاست باورهای افرادی چون ترمن که برای نشان‌‌دادن اهمیت بهره هوشی بالا دست به آزمایش‌‌های متعدد زده بودند را الگوی خود قرار داده‌‌ایم اما، آن‌‌ها هم اشتباه کرده بودند. ترمن نفهمید که انسان‌‌های خارق‌‌العاده واقعاً چگونه به این نقطه رسیده بودند و این همان اشتباهی است که ما نیز تا به امروز بر آن پافشاری کرده و آن را ادامه داده‌‌ایم.



نوع مطلب : موفقیت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :

دوشنبه 26 آبان 1393 :: نویسنده : Hamed B
آیا تا به حال فکر اینکه از شما به‌عنوان باهوش‌ترین فرد گروه یاد کنند، هیجان‌زده شده‌اید؟ آیا دوست دارید پشت سر شما بگویند که فلانی بسیار باهوش است؟ چند بار در رویایتان، خودتان را نماد هوش و ذکاوت اطرافیانتان کرده‌اید؟

به نظرتان این فکر‌ها به خاطر مشکلات روحی نیست؟! نگران نباشید! شما هم مانند همه افراد هستید. هرکدام از ما، دوست داریم در هر جایی که هستیم از بقیه بهتر باشیم. باهوش‌ترین بودن برای همه ما لذت بخش است. اما اگر بقیه با شما با نیش و کنایه صحبت می‌کنند، وضعیت فرق می‌کند. «وقت یک بازنگری در دنیای مدیریتی شماست.»

آیا می‌خواهید یک مدیر باهوش به نظر برسید؟

اگر تا به حال دقت نکرده‌اید برایتان جالب است که بدانید، سوال‌ها به دو گروه دسته‌بندی می‌شوند. بعضی از آنها فقط نمایشی هستند و بعضی هم اساسی و جدی و برای یادگیری بیشتر پرسیده می‌شوند.

سوال‌های نمایشی اغلب با نیش و کنایه همراه هستند. شاید کمتر کسی باشد که با این سوال‌ها روبه‌رو نشده باشد. سوال‌هایی که جنبه یادگیری دارند اغلب پایه‌ای‌تر هستند. وقتی به این سوال‌ها جواب دهید یا حرف شما تایید می‌شود یا تکذیب. این سوال‌ها بیشتر محتوای علمی دارند و به تخصص و حرفه شما مرتبط هستند. وقتی کسی از شما سوال علمی می‌کند می‌خواهد که از شما چیزی یاد بگیرد و قصد تمسخر شما یا بزرگ کردن خودش را ندارد.

ولی همیشه وضعیت این‌طور نیست. متاسفانه در برخی از شرکت‌ها سوال‌ها رنگ نیش و کنایه به خود می‌گیرد. در این شرکت‌ها، جا برای سوال‌های تخصصی تنگ می‌شود. محیط این شرکت‌ها برای سوال‌های تخصصی و حرفه‌ای «خودمانی» نیست.

وقتی کسی بخواهد سوال علمی کند، دیگران طوری رفتار می‌کنند که انگار فرد کارش را نمی‌داند. اگر جو حاکم بر محیط کاری در یک شرکت این‌گونه باشد، کسی جرات سوال پرسیدن ندارد. حتی اگر حرف شما را هم متوجه نشود، سرش را به نشانه تایید تکان می‌دهد تا آبروی خود را حفظ کند. وقتی کارمندان یک شرکت برای حفظ ظاهر مشکلات و سوال‌های خود را بیان نکنند، راه رشد و ترقی برای کارمندان بسته می‌شود.

این مشکل در شرکت‌های زیادی دیده شده است، اما همین تظاهر به عالم بودن  در دانشگاه‌ها نیز اخیرا دیده شده است.

در یکی از سمینار‌های چندرشته‌ای در دانشگاه استنفورد- جایی که افراد به ندرت یکدیگر را می‌شناسند- از انتهای سالن، یکی از افراد میانسال جمع، دستش را بلند کرد و سوال‌های بسیار ساده‌ای پرسید. چند دقیقه‌ای به همین منوال سپری شد و همان شخص سوال‌های ساده متعددی می‌پرسید.

سوال‌هایی که او می‌پرسید در واقع ذهن بسیاری از افراد حاضر در سالن را مشغول کرده بود، ولی کسی جرات پرسیدن نداشت. سوال‌های او برای ظاهرسازی نبود، بلکه برای یادگیری بود. بعد از اینکه سوال‌هایش را پرسید ارائه‌دهنده سمینار گفت: «ببخشید آقا! نام شما چیست؟» او گفت: «کن ارو». تمام سالن برگشتند تا چهره یکی از برنده‌های جایزه نوبل را ببینند! به گفته گوینده بعد از تمام شدن سمینار، یکی از استادهای جوان هم که در آنجا حضور داشت، اذعان کرد که این سوال‌ها برای من هم جالب بود و چون فکر می‌کردم این مسائل بسیار ساده و ابتدایی است از پرسیدن آنها خودداری کردم.

آن استاد جوان تنها نیست. ما همگی دوست داریم باهوش‌تر یا حتی باهوش‌ترین فرد جمع باشیم. اما خودمان نیز دیگران را با سوال‌هایی که می‌پرسند قضاوت می‌کنیم. ولی به یاد داشته باشید؛ باهوش بودن و خود را باهوش نشان دادن با هم فرق دارد! برخی افراد به‌طور زیرکانه‌ای در یک زمان مناسب سوال‌های کنایه‌داری را مطرح می‌کنند و در زمانی که مفاهیم ساده و پایه‌ای را نمی‌دانند سکوت می‌کنند. برخی هم به درستی، برای درک مفاهیم اساسی، سوال می‌کنند. مطمئن باشید، دسته دوم بسیار سریع‌تر از دسته اول به هدفشان می‌رسند.

اگر می‌خواهید خیلی باهوش‌تر از آنچه که هستید نشان داده شوید، موارد زیر را به خاطر بسپارید:

قانون اول:
اگر چیزی را نمی‌دانید خودتان را گول نزنید.

شاید این جمله را بارها شنیده باشید: «تا مرد سخن نگفته باشد، عیب و هنرش نهفته باشد.» همان‌طور که از این ضرب‌المثل پیداست در بسیاری از موارد، سکوت حربه‌ای است برای به ظاهر باهوش‌تر نشان داده شدن. شاید سکوت کردن در کوتاه‌مدت بتواند شما را باهوش‌تر نشان دهد، ولی در عوض راه‌های پیشرفت‌تان را نیز کور می‌کند. چراکه نادان به نظر آمدن باعث می‌شود تا شما دانش و دقت‌تان را افزایش دهید. اگر از این پله رد نشوید، نمی‌توانید رشد کنید.

قانون دوم: فضای پرسیدن سوال را فراهم کنید.

آیا به‌عنوان یک مدیر تا به حال سعی کرده‌اید تا محیط‌امنی را برای سوال‌های به ظاهر اولیه کارکنان خود فراهم کنید؟

در جایی که نشانه‌های باهوش بودن ظاهرِ سوال‌هایی است که افراد می‌پرسند، ندانستن تبدیل به یک تابو می‌شود. در چنین جوی، سوال پرسیدن سخت می‌شود و در نتیجه اگر کارمندان نتوانند مشکلات خود را با بقیه در میان بگذارند، به‌زودی به مشکل برمی‌خورند. نقش شما به‌عنوان یک مدیر این است که با ساختن یک محیط امن و ایمن اجازه دهید تا نواقص کارمندانتان برطرف شود. ندانستن عیب نیست، نپرسیدن عیب است!

 بد نیست از دور به‌کار خود نگاهی بیندازید. به‌عنوان یک ناظر بیرونی، شما برای شرکتی که کارمندان اجازه پرسیدن، فهمیدن و رشد کردن ندارند چه آینده‌ای را پیش‌بینی می‌کنید؟




نوع مطلب : علمی، آموزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :



( کل صفحات : 151 )    1   2   3   4   5   6   7   ...